تبليغاتX
سایه
سایه
templates for Your weblog List of Iranian Top weblogs
تيرگان

                         تيرگان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«جشن تیرگان» از بزرگ­ترین جشن­های ایران باستان ، در ستایش و گرامیداشت تیشتَر ( تیر) ستاره ی باران آور در باورهای مردمی، و درخشان­ترین ستاره­ی آسمان که در نیمه­ی دوم سال، همزمان با افزایش بارندگی­ها ديده ميشود.

 تیشتريا تير يشت در اوستا فرشته­ی باران است که در ده روز اول ماه به شكل جوانی در می­آید و در ده روز دوم به چهره­ی گاوی با شاخ­های زرین و در ده روز سوم به چهره­ی اسبی سپید و زیبا با گوش­های زرین.

تیشتر به شکل اسب زیبای سفید زرین گوشی، با ساز و برگ زرین، به دریای کیهانی فرو می­رود. در آنجا با دیو خشکسالی «اپوش» که به شکل اسب سیاهی است و با گوش و دم سیاه خود، ظاهری ترسناک دارد، روبه­رو می­شود. این دو، سه شبانه روز با یکدیگر به نبرد برمی­خیزند و تیشتر در این نبرد شکست می­خورد، به نزد خدای بزرگ آمده و از او یاری و مدد می­جوید و به خواست و قدرت پروردگار این بار بر اهریمن خشکسالی پیروز می­گردد و آب­ها می­توانند بدون مانعی به مزرعه­ها و چراگاه­ها جاری شوندو به خجستگي اين پيروزي ايرانيان اين روز را به جشن مينشسته اند.

يكي ديگر از ريشه هاي اين جشن باستاني، تير انداختن آرش كمانگير براي تعيين مرز ايران و توران است كه در اين جا تنها به اين بسنده ميكنيم كه پس از شكست ايران از دشمن دژخوي و ديرينه خود توران، انتخاب مرز را به پرواز تيري ميسپارند كه بدست كماندار ايراني رها شود و به سروده جاودانه سياوش كسرايي هم بدست ما شكست ما برانگيزند و بدست خودمان ، ما را به تحقير بگيرند.

دستبند تير و باد كه از رسوم جشن تيرگان است هم به نشانه تير آرش ميباشد.

از مراسم جشن تيرگان ميتوان به آب پاشي ، فال كوزه و تير و باد اشاره كرد.

 آب پاشی

 

 

 

 

 

 

این جشن در کنار آب­ها، همراه با مراسمی وابسته با آب و آب پاشی و آرزوی بارش باران در سال پیش ِرو همراه بوده و به جشن آب پاشان نيز ناميده ميشود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فال کوزه

یکی دیگر از مراسم این جشن (چکُ دولَه) می­باشد.
روز قبل از جشن تیرگان، دوشیزه­­ای را برمی­گزینند و کوزه­ی سفالی سبز رنگ دهان گشادی به او می­دهند که «دوله» نام دارد، او این ظرف را از آب پاکیزه پر می­کند و یک دستمال سبز ابریشمی را بر روی دهانه­ی آن می­اندازد آنگاه «دوله» را نزد  کسانی که می­برد که آرزویی در دل دارند و آن­ها جسم کوچکی مانند انگشتری،  سکه ..... را در دوله می­اندازند. سپس دختر دوله را به زیر درختی همیشه سبز می­برد و در آن­جا می­گذارد. در روز تیرگان پس از مراسم آبریزان، همه­ی کسانی که در دوله نیت و آرزویی داشتنه­اند در جایی گرد هم می­آیند و دوشیزه، دوله را از زیر درخت به میان جمع می­آورد. در این فال­گیری بیشتر بانوان شرکت می­کنند و سال خوردگان با صدایی بلند به نوبت شعرهایی می­خوانند و دختر در پایان هر شعر، دست خود را درون دوله می­برد و یکی از اجسام را بیرون می­آورد، به این ترتیب صاحب آن جسم متوجه می­شود که شعر خوانده شده مربوط به او بوده است.

     دستبند تیر و باد

در آغاز جشن بعد از خوردن شیرینی، بندی به نام «تیر و باد» که از 7 ریسمان به 7 رنگ متفاوت بافته شده است به دست می­بندند و در باد روز از تیرماه (9 روز بعد) این بند را باز کرده و در جای بلندی مانند پشت بام به باد می­سپارند تا آرزوها و خواسته­هایشان را به عنوان پیام­رسان به همراه ببرد.

 

در پايان بنام ايران بزرگ سروده جاودانه سياوش كسرايي را ميخوانيم:

 

برف می­بارد
برف می­بارد به روی خار و خاراسنگ
کوه­ها خاموش
دره­ها دلتنگ
راه­ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی­شد گر ز بام کلبه­های دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی­مان نمی­آورد
رد پاها گر نمی­افتاد روی جاده­های لغزان
ما چه می­کردیم در کولاک دل آشفته دمسرد ؟
آنک آنک کلبه­ای روشن
روی تپه روبروی من
در گشودندم
مهربانی­ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه­های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته­ای بس نکته­ها کاینجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغ­های گل
دشت­های بی­در و پیکر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی خاک عطر باران خورده در کهسار
خواب گندمزارها در چشمه­ی مهتاب
آمدن، رفتن، دویدن
عشق ورزیدن
غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی­های مردم پای کوبیدن
کار کردن کار کردن
آرمیدن
چشم انداز بیابان­های خشک و تشنه را دیدن
جرعه­هایی از سبوی تازه­ی آب پاک نوشیدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
گاه گاهی
زیر سقف این سفالین بام­های مه گرفته
قصه­های درهم غم را ز نم­نم­های باران شنیدن
بی­تکان گهواره­ی رنگین کمان را
در کنار بان دیدن
یا شب برفی
پیش آتش­ها نشستن
دل به رویاهای دامن­گیر و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله­اش در هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پیر مرد آرام و با لبخند
کنده­ای در کوره­ی افسرده­ی جان افکند
چشم­هایش در سیاهی­های کومه جست و جو می­کرد
زیر لب آهسته با خود گفتگو می­کرد
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله­ها را هیمه­ی سوزنده
جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل­ای روییده آزاده
بی­دریغ افکنده روی کوه­ها دامن
آشیان­ها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمه­ها در سایبان­های تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می­خواهد صدا سر داد عمو نوروز
شعله­ها را هیمه باید روشنی افروز
کودکانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی خورده هذیان داشت
بر زبان بس داستان­های پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
روز بدنامی
روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان
عشق در بیماری دلمردگی بیجان
فصل­ها فصل زمستان شد
صحنه­ی گلگشت­ها گم شد، نشستن در شبستان شد
در شبستان­های خاموشی
می­تراوید از گل اندیشه­ها عطر فراموشی
ترس بود و بال­های مرگ
کس نمی­جنبید چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خیمه­گاه دشمنان پر جوش
مرزهای ملک
همچو سر حدات دامن­گستر اندیشه، بی­سامان
برج­های شهر
همچو باروهای دل بشکسته و ویران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هیچ سینه کینه­ای در بر نمی­اندوخت
هیچ دل مهری نمی­ورزید
هیچ کس دستی به سوی کس نمی­آورد
هیچ کس در روی دیگر کس نمی­خندید
باغ­های آرزو بی­برگ
آسمان اشک­ها پر بار
گر مرو آزادگان دربند
روسپی نامردان در کار
انجمن­ها کرد دشمن
رایزن­ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند
هم به دست ما شکست ما بر اندیشند
نازک اندیشانشان بی­شرم
که مباداشان دگر روزبهی در چشم
یافتند آخر فسونی را که می­جستند
چشم­ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می­کرد
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می­کرد
آخرین فرمان آخرین تحقیر
مرز را پرواز تیری می­دهد سامان
گر به نزدیکی فرود آید
خانه­هامان تنگ
آرزومان کور
ور بپرد دور
تا کجا ؟ تا چند ؟
آه کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ایمان ؟
هر دهانی این خبر را بازگو می کرد
چشم ها بی گفت و گویی هر طرف را جست و جو می کرد
پیر مرد اندوهگین دستی به دیگر دست می سایید
از میان دره های دور گرگی خسته می نالید
برف روی برف می بارید
 باد بالش را به پشت شیشه می مالید
صبح می آمد پیر مرد آرام کرد آغاز
پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست دشت نه دریایی از سرباز
آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست
بی نفس می شد سیاهی دردهان صبح
 باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز
 لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر
 کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
 مادران غمگین کنار در
 کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته
 خلق چون بحری بر آشفته
 به جوش آمد
 خروشان شد
 به موج افتاد
برش بگرفت وم ردی چون صدف
 از سینه بیرون داد
 منم آرش
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده
مجوییدم نسب
 فرزند رنج و کار
گریزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده دیدار
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش
 گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش
 شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد
 دلم را در میان دست می گیرم
 و می افشارمش در چنگ
 دل این جام پر از کین پر از خون را
 دل این بی تاب خشم آهنگ
که تا نوشم به نام فتحتان در بزم
 که تا بکوبم به جام قلبتان در رزم
 که جام کینه از سنگ است
 به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
 در این پیکار
 در این کار
 دل خلقی است در مشتم
امید مردمی خاموش هم پشتم
کمان کهکشان در دست
 کمانداری کمانگیرم
شهاب تیزرو تیرم
ستیغ سر بلند کوه ماوایم
 به چشم آفتاب تازه رس جایم
 مرا نیر است آتش پر
 مرا باد است فرمانبر
 و لیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست
 رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
 در این میدان
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز
 پس آنگه سر به سوی آٍمان بر کرد
 به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد
درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود
که با آرش ترا این آخرین دیداد خواهد بود
به صبح راستین سوگند
 بهپنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد
پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند
 زمین می داند این را آسمان ها نیز
که تن بی عیب و جان پاک است
نه نیرنگی به کار من نه افسونی
نه ترسی در سرم نه در دلم باک است
درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش
نفس در سینه های بی تاب می زد جوش
ز پیشم مرگ
 نقابی سهمگین بر چهره می آید
 به هر گام هراس افکن
مرا با دیده خونبار می پاید
 به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد
 به راهم می نشیند راه می بندد
به رویم سرد می خندد
به کوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را
 و بازش باز میگیرد
دلم از مرگ بیزار است
 که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است
ولی آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است
 ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکاراست
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است
 همان بایسته آزادگی این است
 هزاران چشم گویا و لب خاموش
 مرا پیک امید خویش می داند
 هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می گیردم گه پیش می راند
 پیش می آیم
دل و جان را به زیور های انسانی می آرایم
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم کند
نیایش را دو زانو بر زمین بنهاد
به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد
 برآ ای آفتاب ای توشه امید
 برآ ای خوشه خورشید
تو جوشان چشمه ای من تشنه ای بی تاب
برآ سر ریز کن تا جان شود سیراب
چو پا در کام مرگی تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم
 به موج روشنایی شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم
 شما ای قله های سرکش خاموش
 که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید
که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی
 که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید
که ابر ‌آتشین را در پناه خویش می گیرید
غرور و سربلندی هم شما را باد
امدیم را برافرازید
 چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید
 غرورم را نگه دارید
 به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید
 زمین خاموش بود و آسمان خاموش
 تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
به یال کوه ها لغزید کم کم پنجه خورشید
هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید
 نظر افکند آرش سوی شهر آرام
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
مردها در راه
 سرود بی کلامی با غمی جانکاه
ز چشمان برهمی شد با نسیم صبحدم همراه
کدامین نغمه می ریزد
 کدام آهنگ آیا می تواند ساخت
طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه می رفتند ؟
 طنین گامهایی را که آگاهانه می رفتند ؟
 دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز
راه وا کردند
 کودکان از بامها او را صدا کردند
مادران او را دعا کردند
 پیر مردان چشم گرداندند
 دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا کردند
 آرش اما همچنان خاموش
 از شکاف دامن البرز بالا رفت
 وز پی او
 پرده های اشک پی در پی فرود آمد
بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رویا
کودکان با دیدگان خسته وپی جو
در شگفت از پهلوانی ها
شعله های کوره در پرواز
 باد غوغا
شامگاهان
 راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها پی گیر
 باز گردیدند
 بی نشان از پیکر آرش
با کمان و ترکشی بی تیر
 آری آری جان خود در تیر کرد آرش
 کار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش
 تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون
به دیگر نیمروزی از پی آن روز
 نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند
 و آنجا را از آن پس
مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند
 آفتاب
درگریز بی شتاب خویش
سالها بر بام دنیا پاکشان سر زد
ماهتاب
 بی نصیب از شبروی هایش همه خاموش
 در دل هر کوی و هر برزن
سر به هر ایوان و هر در زد
 آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
 سالها و باز
در تمام پهنه البرز
 وین سراسر قله مغموم و خاموشی که می بینید
وندرون دره های برف آلودی که می دانید
 رهگذرهایی که شب در راه می مانند
 نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند
 و نیاز خویش می خواهند
 با دهان سنگهای کوه آرش می دهد پاسخ
 می کندشان از فراز و از نشیب جادهها آگاه
می دهد امید
 می نماید راه
 در برون کلبه می بارد
 برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
 کوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاری کاروانی با صدای زنگ
 کودکان دیری است در خوابند
 در خوابست عمو نوروز
 می گذارم کنده ای هیزم در آتشدان
 شعله بالا می رود پر سوز



 

 

لینک نوشته

باران که میزند
به مظلومیت سقفها فکر میکنم
به حصیرهای خیس
باران که میزند
به سادگی دلهامان میخندم
و بضاعت دستهامان را
میگریم
باران که میزند.....

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ


www.irLearn.com

  1386 خورشيدي
  2007مهري اشکاني
  2566 هخامنشي
  3745 بهديني
  7029 آريايي
امرداد، نخستين تارنماي پارسيان و زرتشتيان در ايران




شعر دوستان

داستان

تاريخ

مقاله

دلشوره هاي خودم

اطلاعيه

پرشین وبلاگ


انجمن شعر حوزه هنري مازندران
دختر مهتاب
رویا شرقی
سپندارمزد
بوتیمار
زنده بگور
منا
شیر و شکر
شب گريه
آریو برزن
بيتوته
ما هيچ ما نگاه
تازه هاي ادبي
دنیا رو نگه داری...
پر پرواز
جلال
ساروي كيجا
كامو
يه مسافر
مسافر تنها
سوگند
منظومه عشق
بهار آمد
دلشدگان
آفتابگرداني در من
آينه زار غزل
رگبار(هر كجا هستم آسمان مال من است)
رعد
مرگ پايان كبوتر نيست
برهنه تا پرسه هاي گل سرخ
پارك ممنوع
هيس
حرفهاي خودموني
ايران آزاد
مبارز
عشق زيباست
من و ام اس
امرتات
دريا هميشه منتظر عاشقانه هاست
ترانه هاي باراني
آيه هاي زميني
ماه من
پرنده لاي كاغذ و زيتون
گزاره هاي ناگزير
انجمن ادبي توتم
روجا
آشيانه شعر
سايت رسمي شاملو
نانوشته ها
شعر و ادب
آستانه
از يادداشتهاي يك ديوانه
صد غزل
شاعرانه
ملودي
منظومه سراي عشق
يك پنجره
آبي آفتابي
شعر و ادب (جليل قيصري)
تيرداد نصري
مسعود مهدي منش
كلمات(هادي)
آخرين سطر گريه( بهمن)
خانه شعر درگز
ايرانگرد (آرش سيگارچي)
نالالايي(مجيد اسطيري)
ايراندخت
به روز شدگان
آييينه زار غزل(سعيد)
هجوم (احسان)
شاعرانه ها(سيامك بهرام پرور)
اين سيب چيدن ندارد(محسن طاهري)
مهرداد عارفاني
اوهام(انجمن شعر نوشهر)
ترانه ما (سيد مهدي موسوي)
صفحه تيرداد نصري
وب نوشته هاي فاطمه ترابي
تيرداد راد
نگو ديره (هومن كلانتري)
شعر كلاسيك (دانلود)
سارا شعر (كتابخانه)
رجا صداقتي
محمد حسن جنت اماني
داستان كوتاه كاريز (آزادي)
سيامك بهرامپرور
موسي طيبي
اشك(كيوان قنبري)
ايل دخت
همنهاد
موزه البرز
كارن (علي خرمي)
سرزمين مادري
علي پاسندي
فريادكده (ساقي)
ميراث فرهنگي
مجلات الكترونيكي
ميراث فرهنگي استانها
آرشيو مجله بخارا
پرچين راز

نماي ايران
مبدل نام به پارسي باستان
تاريخ و فرهنگ
سايتهاي تاريخ و فرهنگ ايران
خبرگزاري ميراث فرهنگي
دانشنامه ويكي پديا
موزه مجازي امپراطوري ايران
انتشارات طوس
ايرانمهر (موتور جستجوگر ادبيات)
كتاب رايگان
كتابان
كتاب فارسي
مترجم
فرهنگ لغت شش زبانه
ماهنامه واژه
تاريخ و ادبيات ايران
تار نگار پالايش زبان پارسي
پژوهشهاي ايران شناختي
زرتشتيان ايران
آتشكده

 

  RSS 

TEMPLATED BY: GILIRAN