تبليغاتX
سایه
سایه
templates for Your weblog List of Iranian Top weblogs
جن
                                            جن

 

حضورش با موهاي ژوليده و ناخن هاي بلند منو آزار ميده، بعضي وقتا شلوارمو خيس ميكنم

ننه ام ميگه ترسم بي مورده .گاهي با جاروي دسته بلندي كه گوشه حياطه اونو ميزنه ولي من ميترسم .

دست خودم كه  نيست  شما هم باشين ميترسين ، اصلا كيه كه نترسه ، همين بابام وقتي اونو ميبينه پهلوشو ميگيره و تف ميكنه. همين حجت آجر پز كه سر كوره حسن اينها كار ميكرد، با همه ادعاش ديدي چي شد؟

 مي گفت شب كه از كوره مياد يه جنو ميبينه و با آجر ميزنه سرشو ميشكنه ، ميگفت چيزي نيست كه ازش بترسه  تنهايي ميرفت تا قبرستون و ميومد البته اينها همه مال قبل از غش گرفتنش بود .

نه اينكه فكر كنين هميشه اينجوري بود،نه قبلش خوب بود ، بابام ميگه از اون بچه هاي تخس بود هيچ كس حريفش نمي شد تازه باباي منو هم زد زمين .

البته بابام ميگفت ازش كتك نخورد اما ننه ام كه همسايه حجت اينها بود ميگفت يه روز كه از مكتب  ميومد حجت يه چيزي بهش ميگه بابام بهواش در مياد  و حسابي از حجت كتك ميخوره اصلا از همينجا بود كه بابام عاشق ننه ام شد ننه ام ميگفت كه بابام يه روز بهش ميگه هر وقت ياد مشت و لگداي حجت ميفته ، دلش يه جورايي ميشه و به ننه ام فكر ميكنه .

 بعد از اون چند شبي كه كوره مونده بود غشي شد .ماجرا اينجوري بود كه يه بعد از ظهر حجت سر راه حسن كه از كوره ميومد سبز ميشه و اونو ميترسونه . البته حسن اينجوري ميگفت ،حسن هم ميره تو آبي كه از قنات به خونه حجت اينها ميريزه چيز ميكنه ، وقتي ننه حجت ميره براي سماور آب ورداره اون چيز ميره توي ظرف آب ،حجت هم كه ميفهمه به تلافي يه تيكه شيشه ميذاره تو گل آجر و دست باباي حسن پاره ميشه .  اولش كسي نفهميد تا اينكه قلي كه اون روز عصر اونها رو ديده بود  لو ميده يادمه حجت بد جوري از باباي حسن كتك خورد ميخواستن بدنش دست آژان، با گريه و زاري ننه حجت و ميانجي گري كدخدا خلاصه باباي حسن رضايت داد البته به شرطي كه تو آبادي نباشه ، بره سر كوره و همونجا بمونه روز سوم يا چهارم بود كه ميرن كوره  ميبينن غش كرده و از دهنش كف ميريزه . ميگفتن كار جناست ،اذيتش كردن مرتب غش ميكرد، با خودش حرف ميزد ،گاهي داد ميكشيد ،ميخنديد ،گريه ميكرد .

مادرش همش ميرفت سر محل اونو ميديد و گريه ميكرد ،شبي نبود كه باباي حسنو نفرين نكنه .

 

 

موهاش مثل كنف شده بود يه بار خواستن بزور ببرنش حموم ولي با چوب زد سر يحيي دلاك رو  بعد هم اومدن بردنش.

چند وقتي كه نبودانگار كسي توي محل نيست ،بچه ها بدون ترس ميرفتن كنار قنات و آب تني ميكردن. بعد از مدتي دوباره اومد ، بابام ميگفت يه مقدار آروم تر شده بود كمترخل بازي در مياورد ، ريشش هم نوچ زده بود ، بيشتر كنار قنات ميپلكيد و ننه اش براش غذا ميذاشت و برميگشت ، تا اينكه يكي از بچه كوچيكاي آبادي شاش بند ميشه وزبونش بند مياد. ميگفتن از چيزي ترسيده ، جاي چنگ رو تنش بود ، قلي چو انداخته بود كه وقتي ميرفت خونه اونو ديده بود كه داره ميره طرف قنات . براي همه يقين شده بود كه حجت اونو اذيت كرد. مردم با چوب ميرن طرف قنات ، حجت كه جمعيت رو ميبينه فرار ميكنه و ميره طرفاي كوره و ديگه كسي اونو نميبينه ولي بعضي وقتا صداي جيغ و داد و بيداد از بالاي محل و طرفاي كوره ميومد ،مردم ميگفتن حجت با دوستاي جنيشه،بعضي از چوپونا هم ميگفتن گاهي حجتو ميبينن كه توي كوه و كمر با چند تا بچه بازي ميكنه و اينور اونور ميپره ،ديگه كسي طرف كوره نميرفت كار و بار باباي حسن هم خراب شده بود، اونو حسن  ميرفتن رو زمين مردم كار ميكردن تا اينكه حسن ميفته و ميميره . حسن اين آخر سريها بد جوري شده بود لاغر و زردنبو ، تنشش هميشه خراش داشت ، ميگفتن جونور داره اما قلي ميگفت كار حجته ،حتما يكي از جنا داره به تلافي حجت اونو نشگون ميگيره و اذيت ميكنه.

  اول بار كه ديدمش داشت يه چيزي ميخورد يه چيزي شبيه دست بود فرشته ميگفت جن از استخون خوشش مياد ، اونو بو ميكشه و ليس ميزنه تا سير بشه . نميدونم شايد هم بچه هايي كه سر به نيست ميشن كار جنا باشه ،گوشتاشونو جدا ميكنن تا بتونن استخوناشونو ليس بزنن .

تازه گيها شبا بيشتر كابوس ميبينم ، شاشيدنم هم بيشتر شد.

 اولها ننه ام زياد سخت نميگرفت ولي بعد از كثيف شدن پتوي جهزيه اش بد جور منو زد ،هميشه سر اين پتو با رختخواب هايي كه پدرم آورده بود اختلاف بود .

ننه ام ميگفت رختخواب هاي بابات دو پول سياه نمي ارزه ولي اين پتو يه چيز ديگه است خدا بيامرز ننه ام پارچه شو چهل تيكه دوزي كرد و براي شب زفافم گذاشته كنار. شايد براي همين رختخواب هاي بابا كه شاشي ميشد ننه ام ككش هم نميگزيد آخه بابا ميگفت ننه  بزرگم از كنسيش تيكه پاره هاي لباسها رو سرهم كرد و بست بريشمون ما هم تا عمر هم داريم بايد زير منت باشيم .

 من نميدونم زفاف چيه ولي خيلي دوست داشتم زير اين پتو بخوابم . نميدوني با چه ذوقي تنم كشيدمش وقتي با هزار تا خواهش و التماس ننه ام اونو كشيد روم .شبش خواب ديدم كه دارم با فرشته  بازي ميكنم ، حس خوشگلي بود ، پاهام يه جور قشنگي گرم شده بود ، يه گرمي عجيبي از زير شكم تا رونم وول ميخورد ، نميدونم چرا فرشته زد زير گوشم ، روي بازوم هنوز جاي دندونهاش هست ، ننه مو ميگم ، وقتي چشم باز كردم ديدم داره منو ميزنه كه چرا به  پتوي جهيزيه اون شاشيدم، بابام داشت ريسه ميرفت ،اينقدر حرصم در اومده بود كه دوست داشتم همين الان به رختخواب بابام...

اصلا ناراحت كتكاي ننه ام نبودم ، بيشتر دوست داشتم بازم زير اون پتو بخوابم، خواب فرشته خيلي گرم بود.

 از وقتي كه برگشت ، دوست دارم بيشتر خوابشو ببينم . خيلي دوست دارم پيشش بشينم و از جنا برام بگه ،اگه بترسم هم مهم نيست ،همينقدر كه پيشش بشينم كافيه . يه بوي خوبي ميده ، مثل ننه ام نيست .ننه ام هميشه بوي سبزي خرد كرده ميده ، يه بويي شبيه علف هاي جويده شده. نميدونم چطور بابام دلش مياد دستاشو گاز بگيره، دستاش هميشه بوي پياز مونده ميده . خودم ديدم ، يه وقتايي كه حواسم نيست دست ننه مو گاز ميگيره .

ننه ام ميگفت يه زماني برو رو داشت ، خيلي خوشگل بود ، عزيز كرده ننه اش اينا بود ، خيلي از بچه هاي محل دوست داشتن بگيرنش ، ولي ننه ام بابامو قبول كرد . ميگفت از ش خوشش اومده بود ، مخصوصا وقتي كه از حجت كتك خورد .

اختلاف قلي و بابام هم سر ننه ام بود ، براي همين هم با چاقو بابامو زد ، دروغكي بهونه سهميه آب رو آورد . ميگفت وقتي به بابات جواب دادم ، قلي خيلي عصباني شده بود . قلي پسر خاله اش بود خودش هم بدش نميومد كه قلي دورش بپلكه اما باباش خوشش نميومد ، ميگفت نجسي خوره .

يه روز قلي  يواشكي به ننه ام ميگه بيا بريم شهر ،اونجا خيلي خوبه ،يه جاهايي هست كه زنها دور هم جمع ميشن و ساز و دهل راه ميندازن ، خوش ميگذره، پول خوبي ميشه در آورد ،اما ننه ام ميترسيد ، باباش ميگفت ساز و دهل معصيت داره ، اون دنيا عقرب جراره باباي آدمو در مياره ، ننه ام خيلي ميترسيد.

قلي بعد از دعوا با بابام زمينو ول كرد و رفت شهر، بعضي وقتا ميومد چند روزي ميموند و دوباره ميرفت ، يه ماشين خريده بود كه وقتي ميومد آبادي وسط ميدون پارك ميكرد تا همه ببينن .

مثل آدمهاي خوره گرفته ازش رم ميكردن ، مخصوصا گفته بودن وقتي اون هست دخترا  زياد بيرون نيان ،نميدونم چه جور مريضي داشت كه براي دخترا بد بود ، من خودم چند بار ديدمش لباسش خوشگل بود ، ريش هم نداشت ، تازه كلاشم شبيه بابام نبود .

يه بار كه داشتم به ماشينش دست ميزدم بهم گفت پسر فلوني هستي ، گفتم آره يه آب نبات بهم داد و ماچم كرد و گفت بچه خوبي هستم گفت آگه دوست دا شته باشم ميتونه منو ببره سينما ، البته كسي نبايد بفهمه . اگه به كسي بگم اونها هم ناراحت ميشن و در سينما رو ميبندن.

نميدونم چرا بابام منو زد ، همينقدر ميدونم كه خيلي دوست داشتم سينما رو ببينم ، اصلا دوست نداشتم سينما رو ببندن. ميگفتن تو سينما زنها چارقد ندارن، بوي پياز هم نميدن، شبيه فرشته هستن ،تازه وقتي ميشينن پاهاشون معلوم ميشه . ولي بابام ميگفت معصيت داره .

از آخرين باري كه قلي رفت ديگه نديدمش ، تا اينكه خبر آوردن مرد . بعضي ها ميگفتن لات بازي ميكرد و چاقو خورد ، بعضي هم ميگفتن نه ، كارش خيلي مهم بود ، همه اش در حال كمك كردن به دختراي بي پناه بود . براي همين بد خواه زياد داشت، اما پسر امامقلي كه تو شهر درس ميخونه ، ميگفت خودش ديده كه چطوري مرد.

ميگفت چند نفر ريختن سر قلي و يه پسره هم با قمه شكمشو پاره كرد و گفت اين بخاطر آبجيم كه تو بد بختش كردي . روده اش ريخته بود بيرون ، يه دستشو گرفته بود به شكمش و يه دستشم به زانوش بود . خم شده بود وزانوهاش ميلرزيد، خون از خشتكش ميريخت پايين ، يه جوري كه اگه كسي نميدونست فكر ميكرد نشيمنش پاره شد، اون زنها هم كه همراهش بودن مرتب جيغ ميكشيدن ، كسي به كمكش نميرفت تازه آژان ها كه داشتن ميرسيدن مردم اون چند نفر رو در بردن ، كسي هم موقور نيومد ، نميدونم چرا اون زنها هم چيزي نگفتن .

فرشته از وقتي كه برگشت خوشگل تر شده بود . رفتنش خيلي بي سر و صدا بود ،باباش ميگفت شوهرش اونو برده شهر .

 من فكر ميكنم باباش خيلي خسيس بود ،شايدم فرشته رو دوست نداشت ، آخه هيچ كسي روعروسيش دعوت نكرد ،كسي اصلا خبر دار نشده بود  . فرشته هم نگفته بود ميخواد شوهر كنه ، هنوز مدرسه رو تموم نكرده بود .

ننه ام ميگه روز عروسي براي دخترا خيلي مهمه ، دوست دارن ببينن كه دور و بريها چطور نگاش ميكنن و آب از لب و لوچه شون ميريزه .ولي پسر عجب حالي ميداد ، نون محلي، نقل ، شربت

ديدن صورت كوچيك و سرخاب زده فرشته ، ميدوني انگار من بيام سبيل بابام رو بچسبونم زير دماغم .

يه شبي تقريبا همون وقتا كه قلي آخرين بار اومد آبادي اونم شوهر كرد . رفت و ديگه نيومد تا يه مدت بعد از اينكه خبر مردن قلي رو آورده بودن .

چو انداخته بودن كه شوهر فرشته از آبادي بدش مياد . باباش گاهي وقتا ميرفت شهر ديدنش ولي هر بار كه ميومد بي سر و صدا ميرفت تو منزلش و بيرون نميومد . ميگفتن شوهرش نميذاره فرشته رو ببينه .

فرشته با اون روزهايي كه با هم بازي ميكرديم خيلي فرق كرده بود ، لباسش ، راه رفتنش ، همه چيزش فرق داشت . اگه بيرون ميومد باباش بد جوري اونو ميزد .

 تنها يه بار كنار قنات ديدمش و كنارش نشستم . يه چيزي تو دلم ميگفت دستشو بگيرم ، خيلي ميترسيدم ، دستام ميلرزيد ،آب دهنمو قورت دادم و زير چشمي نگاش كردم خيلي آروم دستمو بردم طرف دستش ، نگام كه كرد مثل برق گرفته ها دستمو پس كشيدم ، يه لبخند خوشگل زد و دستشو گذاشت رو پاش ، دوباره نگام كرد و گفت ميترسي؟

گفتم ميگن اينجا جن داره . خنديد و دستمو گرفت تو دستش و گفت نترس من پيشتم . دستم عرق كرده بود، نميدونم واقعا ميترسيدم يا نه ، ولي ميلرزيدم ، فرشته گفت هنوز بزرگ نشدي ، همونجوري هستي ، هنوز بوي خاك و آبادي ميدي ، بوي سايه ، درخت ، علف . ولي من نه  ، منو بو كن ، سرمو آروم برد طرف خودش ، نميدونم بوي سايه چطوريه ، اما بوي فرشته خيلي خوب بود ، خنك بود ، انگار با كله شيرجه رفتي تو قنات ، چه كيفي ميداد اين بو .

داشتم كيف ميكردم ، اصلا دوست نداشتم تموم بشه كه يه دفعه بلند شد و دويد طرف درختا ، خيلي ترسيدم ، كاري نكرده بودم تازه خودش گفت منو بو كن ، شايد نگفته بود سرتو بچسبون بهم ولي منم كه فقط داشتم بو ميكردم .

از پشت درخت نگام ميكرد و لبشو گاز ميگرفت ، خيلي ترسيدم ، اگه به باباش ميگفت چي ؟

به دور و برم نگاه كردم ، كسي نبود ، بعد مثل يه نريون كف كرده فرار كردم طرف آبادي . فردا صبح زود به بهونه دلتنگي رفتم آبادي خاله ام اينا . ميترسيدم فرشته به باباش بگه من اونو بو كردم ، بعد از يه هفته كه اومدم ، بچه ها گفتن باباش براي كار رفته شهر ،  اونا رو هم برد .

بي حوصله بودم ، رفتم طرف قنات ، بچه ها داشتن آب تني ميكردن ، دوست داشتم بدونم بوي سايه چه بوييه ، ولي هيچ بو و قناتي خنكي بوي فرشته رو نداشت .

هوا كه سرد ميشد پهلوي بابام بيشتر درد ميگرفت . دكتر بهش گفته بود لگدي كه زمان بچه گيش خورد كليه شو نارا حت كرد ، نميتونست رو زمين كار كنه .

از وقتي اومديم شهر حال بابام بهتر شده بود ، شبا ميرفت نگهباني ميداد  و برميگشت .  يه خونه كوچيك و قديمي گرفته بوديم ، مثل خونه خودمون نبود، برق داشتيم  ، آب ، حوض ، آسفالت ، اما بوي اينجا ، هواش حتي فرق ميكرد ، نميتونستم تنمو بدم به خنكي قنات ، همه چي يه جورايي شبيه هم بود ،  آروم و بي حوصله ، تا اينكه اون روز رسيد .

داشتم از مدرسه ميومدم كه كنار خونه ، تو فرو رفتگي ديوار يه چيزي وول خورد ، جلو رفتم و اونو ديدم ، با موهاي درهم و ناخناي بلند . داشت يه چيزي ميخورد يه چيزي شبيه دست ، وقتي منو ديد خرخر عجيبي كرد كه تمام تنم لرزيد ، با جيغ دويدم طرف خونه ، ننه ام كه حالمو ديد بد جوري ترسيد ، شلوارمو خراب كرده بودم ، بيرونو نشون ميدادم ، ننم يه پايه چوب گرفت و رفت بيرون ،من از ترس جلو نرفتم ولي صداي داد و بيداد ننه ام رو ميشنيدم ، بعد يه دفعه همه چي آروم شد ،اولش ترسيدم كه جن ننه مو اذيت كرده باشه ، چند بار صداش زدم ولي جواب نداد ، خواستم برم طرف در ولي ميترسيدم ، بعد ننه ام اومد خونه ، چوب رو انداخت و رو زمين نشست ، خيلي آروم بود ،خيره به روبروش نگاه ميكرد ، ترسيدم جني شده باشه هيچ چي نميگفت ، خيلي گريه كردم تا بابام اومد ، وقتي فهميد چي شد با ننه ام رفت تو اتاق ، من نميدونستم با شلوارم چكار كنم  ، به تنم مي چسبيد و  آزارم ميداد ، درش آوردم و انداختم كنار حوض ، بعد بابام اومد بيرون ، دوباره پهلوش درد ميكرد ،اينو از دستش كه به پهلوش گرفته بود فهميدم ، يه نگاهي به من كرد و رفت بيرون .

شب از ترس جن دوباره خيس كردم ، ننه ام ميگفت ترس نداره ، ولي نميتونستم نترسم، روزهاي ديگه كه با ترس ميومدم منزل ننه ام جارو گوشه حياطو ميگرفت ميرفت بيرون ، بعد كه ميومد ميگفت ترسم بي مورده ، ولي دست خودم كه نبود شما هم بودين ميترسيدين ، همين بابام وقتي اونو ميبينه پهلوشو ميگيره و تف ميكنه .

فرشته ميگفت جنا از استخون خوششون مياد ، اونو ليس ميزنن تا سير شن .

تازه گيها هوا سردتر شده بود ، ننه ام شبا غذا ميبرد بيرون و به من ميگفت براي گربه ها ست ، ولي من مطمئنم با جنا رابطه داره . از همون روز اول كه جن رو با چوب زد آروم شد ، تازه فرشته ميگفت جنا بعضي وقتا تو لباس گربه ها ميرن مخصوصا گربه سياه .

بابا م بهونه ژاكتشو كه گم شده نگرفت ،‌ خيلي عجيب بود كه سر ننه ام داد نكشيد ، تنها نگاش كرد و رفت . چند روزيه كه برف بدي اومده ، مدرسه ها رو تعطيل كردن ،‌من روزها ميرم تو حياط برف بازي ميكنم و شبا زير كرسي ميخوابم .اون روز صبح كه از خواب بيدار شدم توي كوچه سر و صدا بود، يكي ميگفت خشك شده بلندش كنين ، چند تا پرنده توي حياط از سرما مرده بودن ، يخ مثل خوشه انگور از شاخه درخت آويزون بود، ننه ام گوشه حياط كز كرده بود و هيچ نميگفت ، بابام كنار در ايستاده بود و پهلوشو ميماليد .

ننه ام ميگه ترسم بيمورد بود  اما من هنوز شبا که صداي گربه مي شنوم رختخوابمو خيس ميكنم .

لینک نوشته

باران که میزند
به مظلومیت سقفها فکر میکنم
به حصیرهای خیس
باران که میزند
به سادگی دلهامان میخندم
و بضاعت دستهامان را
میگریم
باران که میزند.....

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ


www.irLearn.com

  1386 خورشيدي
  2007مهري اشکاني
  2566 هخامنشي
  3745 بهديني
  7029 آريايي
امرداد، نخستين تارنماي پارسيان و زرتشتيان در ايران




شعر دوستان

داستان

تاريخ

مقاله

دلشوره هاي خودم

اطلاعيه

پرشین وبلاگ


انجمن شعر حوزه هنري مازندران
دختر مهتاب
رویا شرقی
سپندارمزد
بوتیمار
زنده بگور
منا
شیر و شکر
شب گريه
آریو برزن
بيتوته
ما هيچ ما نگاه
تازه هاي ادبي
دنیا رو نگه داری...
پر پرواز
جلال
ساروي كيجا
كامو
يه مسافر
مسافر تنها
سوگند
منظومه عشق
بهار آمد
دلشدگان
آفتابگرداني در من
آينه زار غزل
رگبار(هر كجا هستم آسمان مال من است)
رعد
مرگ پايان كبوتر نيست
برهنه تا پرسه هاي گل سرخ
پارك ممنوع
هيس
حرفهاي خودموني
ايران آزاد
مبارز
عشق زيباست
من و ام اس
امرتات
دريا هميشه منتظر عاشقانه هاست
ترانه هاي باراني
آيه هاي زميني
ماه من
پرنده لاي كاغذ و زيتون
گزاره هاي ناگزير
انجمن ادبي توتم
روجا
آشيانه شعر
سايت رسمي شاملو
نانوشته ها
شعر و ادب
آستانه
از يادداشتهاي يك ديوانه
صد غزل
شاعرانه
ملودي
منظومه سراي عشق
يك پنجره
آبي آفتابي
شعر و ادب (جليل قيصري)
تيرداد نصري
مسعود مهدي منش
كلمات(هادي)
آخرين سطر گريه( بهمن)
خانه شعر درگز
ايرانگرد (آرش سيگارچي)
نالالايي(مجيد اسطيري)
ايراندخت
به روز شدگان
آييينه زار غزل(سعيد)
هجوم (احسان)
شاعرانه ها(سيامك بهرام پرور)
اين سيب چيدن ندارد(محسن طاهري)
مهرداد عارفاني
اوهام(انجمن شعر نوشهر)
ترانه ما (سيد مهدي موسوي)
صفحه تيرداد نصري
وب نوشته هاي فاطمه ترابي
تيرداد راد
نگو ديره (هومن كلانتري)
شعر كلاسيك (دانلود)
سارا شعر (كتابخانه)
رجا صداقتي
محمد حسن جنت اماني
داستان كوتاه كاريز (آزادي)
سيامك بهرامپرور
موسي طيبي
اشك(كيوان قنبري)
ايل دخت
همنهاد
موزه البرز
كارن (علي خرمي)
سرزمين مادري
علي پاسندي
فريادكده (ساقي)
ميراث فرهنگي
مجلات الكترونيكي
ميراث فرهنگي استانها
آرشيو مجله بخارا

نماي ايران
مبدل نام به پارسي باستان
تاريخ و فرهنگ
سايتهاي تاريخ و فرهنگ ايران
خبرگزاري ميراث فرهنگي
دانشنامه ويكي پديا
موزه مجازي امپراطوري ايران
انتشارات طوس
ايرانمهر (موتور جستجوگر ادبيات)
كتاب رايگان
كتابان
كتاب فارسي
مترجم
فرهنگ لغت شش زبانه
ماهنامه واژه
تاريخ و ادبيات ايران
تار نگار پالايش زبان پارسي
پژوهشهاي ايران شناختي
زرتشتيان ايران
آتشكده

 

  RSS 

TEMPLATED BY: GILIRAN