|
بعضی وقتها تو تنهاییهام میزنم بیرون و میچپم تو مردم.مردمی که نمی بیننت
و مثل سایه از کنارت رد میشن از تو همدیگه عبور میکنن بدون اینکه بشکنن
یا احساس کنن. بی تفاوت بدون دغدغه راستی ما آدمها چمون شده چرا همدیگرو
نمی فهمیم.
می شینم کنار جوی آب- نگاه میکنم بهش- هیچ چیزی نیست- دنبال کشف یه معما
هستم .میخوام چیزی بفهمم به درختا نگاه میکنم یه پیچش تنه اونها که مثل
دخترهای عکسهای مینیاتور بهزاد میمونه دستی بهشون میکشم انگار به ته
اشراق رسیدم انگار تنها منم که این چیزها رو میفهمم گاهی میبینم آدمها به
حرکتم نگاه میکنن .یه روز که ایستاده بودم به یه درخت زل زده بوده دو تا دختر
از کنارم رد شدن یکیشون گفت میشناسمش دیونه ست می ایسته به درخت
نگاه میکنه . راستی دیوونه ام؟
من تنها دغدغه های خودمو دارم اینکه درختها رو دختری با سبوئی در دست
میبینم دیوونه ام؟فکر میکنم پیر شدم دیگه. راست راستی پیر شدم.
اینو مدتیه فهمیدم از وقتی که کم حواس شدم از وقتی که...
خودمو حبس کردم تو تنهائیهام بدور از آدمها.تنها نشستم تنها زندگی کردم .
تنهای تنها.
حالا که کبوترهای توی خیابون رو نگاه میکنم به این فکر میکنم که آیا درست
فکر کردم؟
آیا اشتباه نبود؟
یه مدت پیش یکی از همسایه هام یه پسر جوون با زن جوون تر از خودش.
شاعره شعرهای قشنگی مینویسه .اومد دعوتم کرد منزلشون برام شعر خوند
منم یه چیزایی از این حسین آقای همسایه یاد گرفتم بهش گفتم بنده خدا
فکر کرد خیلی میدونم کارهاشو داد نظر بدم خب منم گرفتم اما دادم حسین
آقا نظر داد و دادم بهش. نگفتم کار من نبود راستش میترسیدم تو دلش
بمن پیر مرد بخنده البته شما بهش نگین کار من نبود .راستش الان نمیدونم
چرا این کارو کردم اصلا چرا بهش دروغ گفتم شاید برای اینکه مورد توجه باشم
یا چیز دیگه نمیدونم راستش بهش حسودیم شد این اول بار بود که تو زندگیم
اتفاق میافتاد زنش ثریا حرفها رو از دهنم میقاپید مثل وحی راستش هم اونها
هم من گیج شده بودیم من نمیدونستم اینها رو کی یاد گرفتم تنها به ثریا نگاه
میکردم به دخترک مینیاتور نقاشیهای بهزاد و اول بار تو زندگیم دچار رشک
شدم آیا من واقعا اشتباه کردم نمیدونم خیلی خسته ام دیشب نخوابیدم داشتم
به همین فکر میکردم .میخوام بخوابم.
چشمهاي تو 
تنها براي چشمهاي تو مينويسم،براي بيقراريهاي خودم
براي تنها يك بار ديدن تو
براي درآغوش گرفتن دستانت.
تنها و سردرگم
لابلاي آدمهائي كه نمي شناسم
چشمهائي كه ميكاوندم
تنها مونسم كوههائي است
كه رو به پنجره اتاقم باز ميشوند
ودرختانی كه ذهن مرا ميخراشند
و من تنها به تو فكر ميكنم
كه چقدر مغمومم
و چقدرنيازمند تو كيومرث شروين(اهورا)
|