تيرگان

                                            تيرگان

 

«جشن تیرگان» از بزرگ­ترین جشن­های ایران باستان ، در ستایش و گرامیداشت تیشتَر(  تیر) ستاره ی باران آور در باورهای مردمی، و درخشان­ترین ستاره­ی آسمان که در نیمه­ی دوم سال، همزمان با افزایش بارندگی­ها ديده ميشود.

 تیشتريا تير يشت در اوستا فرشته­ی باران است که در ده روز اول ماه به شكل جوانی در می­آید و در ده روز دوم به چهره­ی گاوی با شاخ­های زرین و در ده روز سوم به چهره­ی اسبی سپید و زیبا با گوش­های زرین..........

ادامه نوشته

بیاد کیومرث

 

مدتی نبودم و پوزش میخوام از دوستان خوبم که در مدت بیماری تنهام نذاشتن و ازم پرسیدن گذشته از این مدتی هم مسافرت بودم در هر صورت سالمرگ دوست خوبم کیومرثه که رفتنش من زخم خورده رو مدتی آواره کرد میتونم بگم بشکلی عاشقش بودم بخاطر همین پستی رو که پس از مرگش زدم دوباره میزنم تا بتونم به شکلی .....

 

امروز دو روزه که تو سوگ دوستم کیومرث هستم مردنش خیلی رو من تاثیر گذاشت بیمار شدم و بستری.

در تماس آخرش خواست آخرین پستشو تو وبلاگم بزنم من هم اینکارو میکنم. کلمه عبور وبلاگش رو هم داد که اگه کسی خواست بدم به اون. خب چند روز منتظر میمونم اگه کسی خواست میدم بهش اگر نه شاید حذفش کردم .بهر حال کیومرث شروین ساکن کانادا متولد ۱۳۲۱ مهندس مکانیک وشاعر.زرتشتی مجردبود و تو تنهاییش با خودش حال میکرد .تو آخرین سفرش به ایران با هم آشنا شدیم تو یه جلسه خصوصی شعر تو تهران .آدم بزرگی بود و من درسهای خوبی ازش گرفتم و مدیونشم خواستم بعضی از چیزها رو حذف کنم ولی تاکید داشت تماما بدون حذف چون براش مهمه هر چیزی که فکر کرد باشه من هرچند مخالفم ولی خب....

1384 بهمن
پرسه

بعضی وقتها تو تنهاییهام میزنم بیرون و میچپم تو مردم.مردمی که نمی بیننت

 و مثل سایه از کنارت رد میشن از تو همدیگه عبور میکنن بدون اینکه بشکنن

یا احساس کنن. بی تفاوت بدون دغدغه راستی ما آدمها چمون شده چرا همدیگرو

نمی فهمیم.

می شینم کنار جوی آب- نگاه میکنم بهش- هیچ چیزی نیست- دنبال کشف یه معما

 هستم .میخوام چیزی بفهمم به درختا نگاه میکنم یه پیچش تنه اونها که مثل

دخترهای عکسهای مینیاتور بهزاد میمونه دستی بهشون میکشم انگار به ته

اشراق رسیدم انگار تنها منم که این چیزها رو میفهمم گاهی میبینم آدمها به

حرکتم نگاه میکنن .یه روز که ایستاده بودم به یه درخت زل زده بوده دو تا دختر

 از کنارم رد شدن یکیشون گفت میشناسمش دیونه ست می ایسته به درخت

 نگاه میکنه . راستی دیوونه ام؟

من تنها دغدغه های خودمو دارم اینکه درختها رو دختری با سبوئی در دست

 میبینم دیوونه ام؟فکر میکنم پیر شدم دیگه. راست راستی پیر شدم.

اینو مدتیه فهمیدم از وقتی که کم حواس شدم از وقتی که...

خودمو حبس کردم تو تنهائیهام بدور از آدمها.تنها نشستم تنها زندگی کردم .

تنهای تنها.

حالا که کبوترهای توی خیابون رو نگاه میکنم به این فکر میکنم که آیا درست

 فکر کردم؟

آیا اشتباه نبود؟

یه مدت پیش یکی از همسایه هام یه پسر جوون با زن جوون تر از خودش.

شاعره شعرهای قشنگی مینویسه .اومد دعوتم کرد منزلشون برام شعر خوند

 منم یه چیزایی از این حسین آقای همسایه یاد گرفتم بهش گفتم بنده خدا

فکر کرد خیلی میدونم کارهاشو داد نظر بدم خب منم گرفتم اما دادم حسین

 آقا نظر داد و دادم بهش. نگفتم کار من نبود راستش میترسیدم تو دلش

بمن پیر مرد بخنده البته شما بهش نگین کار من نبود .راستش الان نمیدونم

چرا این کارو کردم اصلا چرا بهش دروغ گفتم شاید برای اینکه مورد توجه باشم

یا چیز دیگه نمیدونم راستش بهش حسودیم شد این اول بار بود که تو زندگیم

اتفاق میافتاد زنش ثریا حرفها رو از دهنم میقاپید مثل وحی راستش هم اونها

 هم من گیج شده بودیم من نمیدونستم اینها رو کی یاد گرفتم تنها به ثریا نگاه

 میکردم به دخترک مینیاتور نقاشیهای بهزاد و اول بار تو زندگیم دچار رشک

 شدم آیا من واقعا اشتباه کردم نمیدونم خیلی خسته ام دیشب نخوابیدم داشتم

 به همین فکر میکردم .میخوام بخوابم.

 

چشمهاي تو

 

تنها براي چشمهاي تو مينويسم،براي بيقراريهاي خودم

براي تنها يك بار ديدن تو

براي درآغوش گرفتن دستانت.

 

تنها و سردرگم

لابلاي آدمهائي كه نمي شناسم

چشمهائي كه ميكاوندم

تنها مونسم كوههائي است

 كه رو به پنجره اتاقم باز ميشوند

ودرختانی كه ذهن مرا ميخراشند

و من تنها به تو فكر ميكنم

كه چقدر مغمومم

و چقدرنيازمند تو                                كيومرث شروين(اهورا)

 

جن

 

 

حضورش با موهاي ژوليده و ناخن هاي بلند منو آزار ميده، بعضي وقتا شلوارمو خيس ميكنم.ننه ام ميگه ترسم بي مورده .گاهي با جاروي دسته بلندي كه گوشه حياطه اونو ميزنه ولي من ميترسم .

دست خودم كه  نيست  شما هم باشين ميترسين ، اصلا كيه كه نترسه ، همين بابام وقتي اونو ميبينه پهلوشو ميگيره و تف ميكنه. همين حجت آجر پز كه سر كوره حسن اينها كار ميكرد، با همه ادعاش ديدي چي شد؟

ادامه نوشته

همدان

  

هگمتانه

همدان بودم با مردمي خون گرم و دوست داشتني ، يكي ازشهرهايي كه تاثير زيادي روي من داره ،مثل شيراز با نقش رستمش . بهتره بگم هر جايي كه نقشي از گذشته و ماقبل تاريخ من باشه برام دوست داشتنيه . مردمش رو هم دوست دارم ،مردمي كه بوي خاك و گذشته منو به همراشون دارن.....

ادامه نوشته

مطبخ

            

 

در مطبخي

 

      كه گوش و زبان و مغز مي پزند،

 

نه جاي نسرودن است .

 

 

 

در مطبخي

 

   كه وقيحانه چانه ميدرند،

 

چه جاي فرياد نكردن است.

 

 

چشمهايم را بده حريص،

 

         تا مرگ ،

 

                يك زندگي فاصله است .         

دعا

 

به بهانه دعا دخترك تلخ قبيله كه با دستهاي تعصب به مرگ آويخت

هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا

چندي پيش دعا از طايفه ايزديان در روستاهاي كرد نشين عراق توسط خانواده  به شكلي وحشيانه كشته شد و تنها گناهش عشق ورزيدن و ازدواج با پسري مسلمان بود  و دشمنان فرهنگ و سرزمین ایران در بیرون از مرزها به تبلیغات دست زدند که این حادثه در ایران اتفاق افتاده که باید گفت ربطی به ایران نداره و مربوط به منطقه بشقیه در شمال عراقه و این تبلیغات تنها برای بی حیثیت کردن ایران بزرگه  با دیدن این فیلم بي اختيار به ياد شعر شاملوي بزرگ افتادم :

دهانت را ميبويند

مبادا گفته باشي دوستت دارم

دلت را ميپويند مبادا شعله اي در آن نهان باشد

روزگار غريبي است نازنين

عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد

براي ديدن فيلم اين توحش ميتونيد از لينك پايين استفاده كنيد البته اگه اثر بد روي شما ميذاره نبينينش

اگه نميتونيد ببينيد بايد نرم افزار ي كه لينك ميكنم دانلود كنيد تا موفق به ديدن بشيد  لطف کنید نظرتونو

 بذارید تا بدونم این بی انصاف ها مورد نفرت چند نفر قرار گرفتند

 

http://www.kocholo.org/modules.php?name=News&file=article&sid=275   لينك فيلم

 

     www.fileplanet.com/162545/160000/fileinfo/Xilisoft-PSP-Video-Converter         لينك نرم افزار 

سايه

فرقي نميكند كجاي جهان باشم

 

فرفي نمي كند

 

        كه تو با من...

 

تنها

 

    خيال تو مرا كافيست .

 

 

                  

 

 

 

سايه كه بودي

 

        بر گستره ي كويري ِ من

 

سايه كه بودي ،

 

تا تنها لحظه اي..

 

              دمي ...

 

                  

 

كنار همين خيابان بود

 

         همين پنجره

 

              كه چشمهاي ترا گم كردم.

 

 

 

 

 

آقا

 

چشمهايمرا نديدي

 

      چشمهايي كه به آن اقتدا مي كنم .

 

 

                  

 

 

كنار همين خيابان بود،

 

              همين پنجره

 

كه ترا دزديدند

 

           چشم روزها،

 

                   سالها

 

 

                   

 

 

 

سايه كه بودي

 

       بر گستره ي كويريِ ِ من،

 

                    سايه كه بودي....

  

 

دختر ايل

به خشکی کویری،

 

      به طراوت باران.

 

ایل را که قدم میزنی،

 

 عشق،

 

سایه میزند

 

            بر سیاه چادرهای مجرد.

 

هنگام،

 

که یله میشوی لابلای کوچ

 

در غمگین ترین غروب،

 

                    تنهایییش را مینوازد،

 

                          عاشقترین کولیها.

 

دختر کویر،

 

دختر گندمگون خواستن،

 

دل تنگیت را

 

              به که زمزمه میکنی؟

 

 

سكوت

در من هماره رنجی

 

در تو هماره خشم،

 

            و نجابت دست و پا گیری

 

                               در این میان.

 

 

در من هماره ،هماره بغضی

 

                      در تو

 

                            طلوع مشت،

 

در این میانه،

 

سکوت غمباد گرفته ایست.

 

آی سکوت،

 

       سکوت،

 

           سکوت،

 

کدامین حادثه را آبستنی؟

 

بابک بیات

بابک بیات، آهنگساز مطرح موسیقی فیلم و موسیقی پاپ ایران، هفته‌هاست که به علت نارسایی شدید کبد در بیمارستان ایرانمهر در تهران بستری است.

وی بدلیل عارضه ناشی ازنارسایی کبدهم اکنون دروضعیت نگران کننده ای بسرمیبردووعده های داده شده برای عزیمت به کانادا راه به جایی نبرده است اگرچه گفته میشودعدم عزیمت وی به کانادابدلیل وخامت حال این هنرمندبوده ومسافت طولانی این سفرمیتوانددرتشدیدوخامت حال وی تاثیرگذارباشد
.

 

این مطلب رو در حالی ویرایش میکنم که هنرمند گرامی بدرود حیات گفت و بامداد امروز ۸/۹/۸۵مراسم تشييع پيكر اين هنرمند برجسته از مقابل تالار وحدت انجام مي شود .

دکتر محمد سرير (رييس هيات مديره خانه موسيقي) ضمن ابراز تاسف از درگذشت اين آهنگساز نامي گفت : ما در حال پيگيري مراسم تشييع وخاک سپاري هستيم و هنوز مشخص نيست که پيکر اين هنرمند در امامزاده طاهر يا در قطعه هنرمندان دفن خواهد شد.

 

( در ضمن به دوستانی که لطف میکنن خبر های حاشیه ای برای من مینویسن باید بگم که این وبلاگ تنها و تنها به شعر و ادبیات اختصاص داره و هیچکدوم حوصله حاشیه پردازی نداریم و من مجبورم نظراتشونو بر دارم سپاسگزار میشم اگه منو وارد این جریانات نکنین).

 

 

ياسر

اين بار با شعر بلندي از شاعر خوب و دوست خوبترم ياسر ياقوتي پور بروز ميكنم توضيحي بايد بدم و اينه كه در بخش هفتم شعر به كلماتي مثل جلوخاني،هجراني،شاهي بر ميخوريد كه ازدستگاه هاي موسيقي كردي هستند .

 

                                          ۱

نه چيزي خورده بود

نه كشيده بود

كه از پيچ گيج خيابان گذشت

آتشآهن بود

       -زير ضربه ي پتك

يا سگ ضجه اي

      -زير چرخهاي تريلي

اين ناله ايست

كه چهارده بار از سارا و دارا گذشت

چهارده بار از زنبيل و زنان كوچه گذشت

چهارده بار از چهارده سالگي فرشته گذشت

چهارده بار از كليسا و كعبه گذشت

چهارده بار از تنبور و ترانه.....

 

                                                    ۲

حالا پنجره را بسته تر ببند

طاعون ناله هاي من

                          - مسريست

                                                 ۳

سارا اتفاق افتادنيست

در سيگار و سر گيجه

سارا در سكوت اتفاق افتادنيست

سلجوقيان و سامانيان اگر

                 از تمام كتابخانه ها بگذرند

سارا بر سطر سپيدي از سبلان

                                 - اتفاق افتادنيست

                                                ۴

به كودكي من كه بينديشي

پروانه اي از كتاب تاريخت ميپرد

و خودش را به پيراهنت مي دوزد

مي پذيري اش

                     - بي كه ببيني اش

در انتهاي همات كتاب

مصدق ميزند توي گوش كاشاني

پدرم از پرانتز ميپرد

                و مادرم را از چاه نفت بالا ميكشد

در انتهاي همان كتاب

همان پروانه

جاي گلوله ايست

كه بر پيراهن سپيد تو

                         - مي خشكد

                                        ۵

بر كول و كلاه پوشاليم لميد

گرسنه بود و نميترسيد

روشن ترين كبوتر كوهستان

ديگر تو برنميگردي

اين را از كلاغي شنيدم

كه حالا

    -بي پروا-

         روي دماغم نشسته است

                                            ۶

هيچ هدايتي بر نمي آيد از ناخداي ناگزير

اگر تو از بادبان من بگذري

                سكان تمام كشتيها به سكسكه مي نشيند

چرا فراموش نمي كنم چرا

حالا كه تلو تلو ميخورم

رم ميكنم به تخدير

يا زنبيل اولين زني كه جوانيش را حراج

و همه چيز را كه نميشود

                   نمي شود سارا

حالا هر سحر

كه اسب بي سواري از سبلان

برسد به كوههاي پر سوگ كردستان

من

در خلوت خياباني از پايتخت

بر كبود ترين ثانيه ها كوك ميشوم

و در چشمهاي ناگهان تو 

                  -تنبور ميزنم

                                            ۷

حالا رسيده است

 آخرين اسب بي ُسوار

"سحر اي سحر اي سحر اي يار"

زانو مي شكاني

كه به شيهه بشيواني

سنگ سنگ اين خاك داغدار

   "سحر اي سحر اي سحر اي يار"

مي نشيني بر جلو شاهي ،هجراني

مي تپي در ساروخاني،هوره،ُسوار ُسوار

     "سحر اي يار"

                                                ۸

خودم بودم و

تنها بودم و

كسي با من نبود

پيراهني به تنم بود اما

                     - تني به پيراهنم نبود

تني به تنهايي پيراهنم نبود

من

در زنبيل ناگهان زني بود

             شب

            - تمام شب -

به تن تنهاييم پيراهني نبود

در او مني نبود

در من زني

            -نبود.

                                                     ياسر ياقوتي پور

مهرگان بر شما خجسته باد

مهرگان جشن بزرگداشت احترام به پيمان, مهر و بزرگداشت دوستي است و چون نظام جامعه آن زمان يک نظام کشاورزي و دامداري بود و جشن‌‏ها نيز پايه همين مقوله برگزار مي‌‏شد. در دوران باستان هر روز را با نام اهورامزدا آغاز مي‌‏کردند و با "اسفنديار مزد" که نماد خردگرايي و عقلانيت است به پايان مي‌‏بردند. در آن دوران هريك از روزهاي سال نيز نام بخصوصي براي خود داشتند و هر گاه نام روز با نام ماه يکي مي‌‏شد، جشن مي‌‏گرفتند.»
تا سال 1304 جشن مهرگان در شانزدهم ماه مهر كه مهر روز ناميده ميشد برگزار ميگرديد اما پس از آن كه شش براي 361 روز اضافه شد روز دهم مهر را با ياد مهر روز جشن ميگيرند .
از مهرگان تنها در جمعيتهاي زرتشتي ميتوان اثري ديد و اين جشن خجسته كه از دير باز با ياد مهر گستري بر پا ميشد خبر چنداني نيست تنها از دوسال پيش در سوادكوه مازندران با تلاش شاعران مازندران مركزي به بهانه برداشت محصول جشن با شكوهي بر پا ميشود.
مهرگان از شانزدهم ماه مهر آغاز و تا شش روز ادامه داشته كه روز آخر را رام روز ميناميدند.
يكي از فلسفه هاي مهرگان پيروزي فريدون بر ضحاك است چنانكه حكيم ابوالقاسم فردوسي در شاهنامه آورده است:
فريدون چون شد بر جهان کامکار ندانست جز خويشتن شهريار
به روز خجسته سر مهر ماه به سر بر نهاد آن کياني کلاه
کنون يادگار است از او ماه مهر بکوش و برنج، ايچ منهاي چهر
ابوريحان بيروني در التفهيم مينويسد:
اندرين روز افريدون بر بيورسب ظفر يافت آنك معروف است به ضحاك و به كوه دماوند بازداشت.

شعر

-         پدرت نمرد ؟

 

......

 

برادرت ، نمي دانم ،

 

     هيچ كَسَت تن لرزه نگرفت ؟

 

.....

 

خودت آيا

 

    به هيچ چراغ قرمزي اقتدا نكرده اي؟

 

 

.....  

 

دلشوره هايم

 

مي بارند

 

       مي بارند

 

             مي بارند .

 

 

 

کوه خواجه

 

كوه خواجه در 30 كيلومتري جنوب غربي شهر زابل واقع شده است. كاخ و معبد كوه خواجه از شاهكارهاي معماري وباقيمانده از دوره پارتها در ايران است. در ادبيات مزديسنا و كتب پهلوي ساساني،از اين كوه با نام « كوه خدا » يا « اهورن » ياد شده است.
در اين كوه آثاري از دوره اشكاني و ساساني ديده ميشود وقديمي ترين مرمت قلعه به زمان اشكانيان و حكمراني ساكاها تعلق دارد. اين قلعه در قرن سوم ميلادي و اوايل دوره ساساني مجددا مورد استفاده و مرمت قرار ميگيرد. اين بنا شامل يك قصر و يك معبد است كه مي توان آن را به زمان پادشاه " گندوفار" مربوط دانست. اهالي آن را قلعه رستم مي نامند.
از بناهاي تاريخي اين كوه ميتوان از زيارتگاه خواجه مهدي، قلعه رستم، شهر سوخته و زيارتگاه دختران عابد زرتشتي نام برد.
ديواره‌هاي قلعه كافرون كه بخش اصلي بنا را شامل مي‌شود در حال تخريب است و عوامل طبيعي چون بادهاي محلي و باران به فرسايش اين مكان باستاني نشسته اند .
وجود يك قبرستان كه به آن قبرستان گبري نيز ميگويند ذهن را به چالش ميكشد كه اين قبرستان باستاني از كدام اعتقاد و آيين به يادگار مانده است. براون اين قبرستان و آتشگاه بالاي آنرا دليلي بر پيشينه زرتشتي بودن آن ميداند با پرسشهاي متفاوت كه از پيران محلي داشتم و دوستي كه در كار كاووش دستي داشت به اين رسيدم كه اين گورستان از آن گبريان يا به گفته اي آتش پرستان است نه زرتشتيان و اولين پرسش من از ذهنم اين آتش پرستان كيانند؟
با توجه به اينكه در دوران پيش از اسلام حتي پس از آن زرتشتيان براي مردگان گورستاني نداشتند و از استودان استفاده ميبردند و اين آتشگاه در بالاي گورستان بيشتر به نمادهاي زروانيسم مرتبط ميگردد نه با زرتشتيان .
يكي از بهترين دستاوردهاي من از اين سفر بدست آوردن هوم اين گياه حيات بخش است كه در جاي جاي كوه خواجه و حاشيه جاده منتهي به آن بچشم ميخوردكه بصورت خودرو ميرويد
متاسفانه با وجود اينكه كوه خواجه بشدت در حال تخريب و تعرض عوامل طبيعي و انساني است هنوز تصميم جدي براي مرمت اين كوه باستاني در نظر گرفته نشده استو اين كوه كه جايگاه مقدسي در آيين زرتشت دارد همچنان شكيبا در پهنه كويري سيستان ايستاده است.

هوم

ميستاييم هوم زرين شاخه را ،ميستاييم هوم اين حيات بخش را

( هوم يشت)

هوم بارها در اوستا و گات ها ستوده شده است و يشت ويژه اي به اين حيات بخش اختصاص داده شده است.
بر خلاف آنچه كه با تلاش و تبليغات دروغ با عنوان مايع مستي آور و بيخود كننده در ذهن عموم نقش بسته است بايد گفت زشت ترين راه براي تقابل با فرهنگي بد نام كردن آن با دروغ و تهمت است براي نمونه ميتوان از شراب نوشيدن در كليسا هنگام مراسم با نام خون مسيح نام برد كه خود بر گرفته و تاثير از آيين زرتشت است.
هوم بعنوان اولين گياه دارويي شناخته بسيار درخور توجه است .
هوم گياهي است هميشه سبز و در نواحي كويري و گرم ايران بويژه در سيستان و بلوچستان ،شيراز ،البرز مركزي ، كردستان بشكل وحشي و خود رو ،ميرويد .
در كردستان اين گياه هومك و يا هوما ،در شمال با نام ريش بز و در سيستان با نام هومه شناخته ميشود.
هوم با اينكه گياهي آبدار و هميشه سبز است اما براحتي در آتش سوخته و شعله ور ميگردد . هوم بعد از اينكه به گل و بذرنشست زرد شده و درخشش بسيار زيبايي پيدا ميكند براي همين در اوستا به هوم زرين شاخه نيزاشاره گرديده است كه كمتر ميتوان شاهد اين تغيير در طبيعت بود و ميتوان گمان كرد كه هوم اين تغيير شگفت را از چشم مردم پنهان ميدارد.
كوبيدن هوم مراسم ويژه اي دارد با اين شكل كه پس از فراهم آوردن ،هوم را سپيده مان در هاوني ميسايند تا شيره آن با اولين پرتو خورشيد پاك و حياتبخش گردد.
از خواص هوم ميتوان به موارد بسيار اشاره كرد. .هوم سر شار از افدرين است كه مايعي آرام بخش و تسكين دهنده ميباشد .
هوم در زكام ،بيماري هاي ريوي و كبدي نقش بسيار موثري دارد . از هوم ميتوان در درمان بسته شدن رگها استفاده بسيار برد،گذشته از موارد بيشماري كه از خواص هوم ميتوان نام برد هوم مايعي آرامبخش و ضد التهاب بوده و در كاهش استرس و التهاب بسيار مفيد است و بي دليل نيست كه هوم را گياه حيات بخش ناميدند.

امردادگان

 

امرداد را ميستاييم و همه مردان پاكش را

 

با اين بهانه مي آغازيم امرداد را كه سالروز دفاع  سردار بزرگ ايران زمين از گستره سرزمين مقدس ماست ،با اين بهانه مي آغازيم تا پيماني دوباره بسته باشيم با سرداران بزرگ اين مرز و بوم كهن.

90 سال پس از ايستادگی لئونيداس در برابر ارتش خشايارشا در ترموپل،آريو برزن و مردانش مقاومت خود را در برابر اسكندر آغاز كرده بودند و اين سردار بزرگ به تمامي جهان گستران آموخت كه مهر وطن هرگز از ياد و دل ايراني بيرون نخواهد شد و پس از هفته ها كه از گريز داريوش سوم ميگذشت با از پاي فتادن سردار و سربازانش آخرين صخره هاي فتح پارس در برابر اسكندر فرو ريخت و سخت فرو ريخت.

و بسي تعجب كه در تاريخ ايران هيچ نامي از آريو برزن نيست بجز داستانك هاي كوتاهي كه اينجا و آنجا بچشم ميايد. اين چگونه كشتن مردي است كه خود جاودانه مرده بود .و هيچ كس بخود نگفت براستي او كجاست و ما چه سهمي از تاريخ خويش به وي داده ايم،دريغ و درد ...

 

شير آهن كوه مردي از اين گونه عاشق

 

ميدان خونين سرنوشت

 

به پاشنه آشيل در نوشت

 

دريغا

 

شير آهن كوه مردي كه تو بودي

 

و كوه وار

 

پيش از آنكه در خاك افتاده باشي

 

نستوه و استوار

 

مرده بودي

 

(شاملو)

باید افزود امرداد روز در امرداد ماه که روز هفتم است جشن امردادگان می باشد و به تاريخ خورشيدی برابر ۳ امردادماه است اين جشن متعلق به امشاسپند امرتات که مظهر جاودانگی و تندرستی و دير زيستن است .واژه اوستايی امرداد امرتاته amertata است که به معنای بی مرگی است و اگر الف آن را که پيشوند نفی است از قلم بياندازيم معنی آِن عوض شده و فرشته بيمرگی و جاودانگی به ديو نيستی و مرگ تغيير شکل می دهد .زيرا همانطور که امرداد به معنی بی مرگی است مرداد معنی مرگ می دهد .بنابراين شايسته است که اين کلمه را امرداد بخوانيم .

تیرگان

با پوزش از دوستان ارجمند که مدتی طولانی نبودم برای این پست شعر آرش کمانگیر از سیاوش کسرایی را به مناسبت جشن تیرگان انتخاب کردم .

 جشن تیرگان از روز دهم که روز تیر است آغاز و تا روز نوزدهم که روز باد هست ادامه دارد و در این ده روز ایرانیان با بستن نوار های ابریشمین رنگی به دست و پوشیدن لباس نو به پایکوبی میپردازند و برخاستگاه این نگرش از حماسه آفرینی آرش کمانگیر ایرانی است که تیری را برای تعیین مرز ایران و توران رهانموده و باد ده روز این تیر را همراه بود تا بر شاخ درخت گردویی نشست و روز اول تیر و روز دهم باد نام گرفت.

طولانی بودن این پست را شرمگینم و از شعر لذت ببریم.

برف مي بارد
برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ
كوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ
بر نمي شد گر ز بام كلبه ها دودي
يا كه سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد
رد پا ها گر نمي افتاد روي جاده هاي لغزان
ما چه مي كرديم در كولاك دل آشفته دمسرد ؟
آنك آنك كلبه اي روشن
روي تپه روبروي من
در گشودندم
مهرباني ها نمودندم
زود دانستم كه دور از داستان خشم برف و سوز
در كنار شعله آتش
قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز
گفته بودم زندگي زيباست
گفته و ناگفته اي بس نكته ها كاينجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغهاي گل
دشت هاي بي در و پيكر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهي در بلور آب
بوي خاك عطر باران خورده در كهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن ، رفتن ، دويدن
عشق ورزيدن
غم انسان نشستن
پا به پاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن
كار كردن ، كار كردن
آرميدن
چشم انداز بيابانهاي خشك و تشنه را ديدن
جرعه هايي از سبوي تازه آب پاك نوشيدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن
همنفس با بلبلان كوهي آواز خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شير دادن
نيمروز خستگي را در پناه دره ماندن
گاه گاهي
زير سقف اين سفالين بامهاي مه گرفته
قصه هاي در هم غم را ز نم نم هاي باران شنيدن
بي تكان ، گهواره رنگين كمان را
در كنار باد ديدن
يا شب برفي
پيش آتش ها نشستن
دل به روياهاي دامنگير و گرم شعله بستن
آري آري زندگي زيباست
زندگي آتشگهي ديرينه پا برجاست
گر بيفروزيش رقص شعله اش در هر كران پيداست
ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست
پير مرد آرام و با لبخند
كنده اي در كوره افسرده جان افكند
چشم هايش در سياهي هاي كومه جست و جو مي كرد
زير لب آهسته با خود گفتگو مي كرد
زندگي را شعله بايد فروزنده
شعله ها را هيمه سوزنده
جنگلي هستي ، تو! اي انسان
جنگلي روييده آزاده
بي دريغ افكنده روي كوهها ، دامن
آشيان ها بر سر انگشتان تو جاويد
چشمه ها در سايبان هاي تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش اي جنگل انسان
زندگاني شعله مي خواهد صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هيمه بايد روشني افروز
كودكانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاري بود
روزگار تلخ و تاري بود
بخت ما چون روي بدخواهان ما تيره
دشمنان بر جان ما چيره
شهر سيلي خورده هذيان داشت
بر زبان بس داستانهاي پريشان داشت
زندگي سرد و سيه چون سنگ
روز بدنامي
روزگار ننگ
غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان
عشق در بيماري دلمردگي بيجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد ، نشستن در شبستان شد
در شبستان هاي خاموشي
مي تراويد از گل انديشه ها عطر فراموشي
ترس بود و بالهاي مرگ
كس نمي جنبيد چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خيمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهاي ملك
همچو سر حدات دامنگستر انديشه بي سامان
برجهاي شهر
همچو باروهاي دل ، بشكسته و ويران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هيچ سينه كينه اي در بر نمي اندوخت
هيچ دل مهري نمي ورزيد
هيچ كس دستي به سوي كس نمي آورد
هيچ كس در روي ديگر كس نمي خنديد
باغهاي آرزو بي برگ
آسمان اشك ها پر بار
گرمرو آزادگان دربند
روسپي نامردان در كار
انجمن ها كرد دشمن
رايزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند
هم به دست ما شكست ما بر انديشند
نازك انديشانشان بي شرم
كه مباداشان دگر روزبهي در چشم
يافتند آخر فسوني را كه مي جستند
چشم ها با وحشتي در چشمخانه هر طرف را جست و جو مي كرد
وين خبر را هر دهاني زير گوشي بازگو مي كرد
آخرين فرمان آخرين تحقير
مرز را پرواز تيري مي دهد سامان
گر به نزديكي فرود آيد
خانه هامان تنگ
آرزومان كور
ور بپرد دور
تا كجا ؟ تا چند ؟
آه كو بازوي پولادين و كو سر پنجه ايمان ؟
هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد
چشم ها بي گفت و گويي هر طرف را جست و جو مي كرد
پير مرد اندوهگين دستي به ديگر دست مي ساييد
از ميان دره هاي دور گرگي خسته مي ناليد
برف روي برف مي باريد
باد بالش را به پشت شيشه مي ماليد
صبح مي آمد پير مرد آرام كرد آغاز
پيش روي لشكر دوست ، سپاه دشمن دشت نه دريايي از سرباز
آسمان الماس اخترهاي خود را داده بود از دست
بي نفس مي شد سياهي دردهان صبح
باد پر مي ريخت روي دشت باز دامن البرز
لشكر ايرانيان در اضطرابي سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يكديگر
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگين كنار در
كم كمك در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحري بر آشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت ومردي چون صدف
از سينه بيرون داد
منم آرش
چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن
منم آرش ، سپاهي مردي آزاده
به تنها تير تركش ، آزمون تلختان را
اينك آماده
مجوييدم نسب
فرزند رنج و كار
گريزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده ديدار
مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه
گوارا و مبارك باد
دلم را در ميان دست مي گيرم
و مي افشارمش در چنگ
دل اين جام پر از كين پر از خون را
دل اين بي تاب خشم آهنگ
كه تا نوشم به نام فتحتان در بزم
كه تا كوبم به جام قلبتان در رزم
كه جام كينه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
در اين پيكار
در اين كار
دل خلقي است در مشتم
اميد مردمي خاموش هم پشتم
كمان كهكشان در دست
كمانداري كمانگيرم
شهاب تيزرو تيرم
ستيغ سر بلند كوه ماوايم
به چشم آفتاب تازه رس جايم
مرا تير است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و ليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست
رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست
در اين ميدان
بر اين پيكان هستي سوز سامان ساز
پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز
پس آنگه سر به سوي آٍسمان بر كرد
به آهنگي دگر گفتار ديگر كرد
درود اي واپسين صبح اي سحر بدرود
كه با آرش ترا اين آخرين ديدار خواهد بود
به صبح راستين سوگند
به پنهان آفتاب مهربان پاك بين سوگند
كه آرش جان خود در تير خواهد كرد
پس آنگه بي درنگي خواهدش افكند
زمين مي داند اين را آسمان ها نيز
كه تن بي عيب و جان پاك است
نه نيرنگي به كار من نه افسوني
نه ترسي در سرم نه در دلم باك است
درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش
نفس در سينه هاي بي تاب مي زد جوش
ز پيشم مرگ
نقابي سهمگين بر چهره مي آيد
به هر گام هراس افكن
مرا با ديده خونبار مي پايد
به بال كركسان گرد سرم پرواز مي گيرد
به راهم مي نشيند ، راه مي بندد
به رويم سرد مي خندد
به كوه و دره مي ريزد طنين زهرخندش را
و بازش باز ميگيرد
دلم از مرگ بيزار است
كه مرگ اهرمن خو ، آدمي خوار است
ولي آن دم كه ز اندوهان روان زندگي تار است
ولي آن دم كه نيكي و بدي را گاه پيكاراست
فرو رفتن به كام مرگ شيرين است
همان بايسته آزادگي اين است
هزاران چشم گويا و لب خاموش
مرا پيك اميد خويش مي داند
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهي مي گيردم گه پيش مي راند
پيش مي آيم
دل و جان را به زيور هاي انساني مي آرايم
به نيرويي كه دارد زندگي در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرين مرگ خواهم كند
نيايش را دو زانو بر زمين بنهاد
به سوي قله ها دستان ز هم بگشاد
برآ اي آفتاب اي توشه اميد
برآ اي خوشه خورشيد
تو جوشان چشمه اي من تشنه اي بي تاب
برآ سر ريز كن تا جان شود سيراب
چو پا در كام مرگي تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهريمني پرخاشجو دارم
به موج روشنايي شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو اي زرينه گل من رنگ و بو خواهم
شما اي قله هاي سركش خاموش
كه پيشاني به تندرهاي سهم انگيز مي ساييد
كه بر ايوان شب داريد چشم انداز رويايي
كه سيمين پايه هاي روز زرين را به روي شانه مي كوبيد
كه ابر ‌آتشين را در پناه خويش مي گيريد
غرور و سربلندي هم شما را باد
اميدم را برافرازيد
چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر داريد
غرورم را نگه داريد
به سان آن پلنگاني كه در كوه و كمر داريد
غرورم را نگه داريد

 

 

   

 

سر گردان و ملول

 

نه دليلي

 

نه پرسشي.

 

 

 

سرگردان و ملول

 

        با سرنوشتي موهوم،

 

بي كه بخواهي،

 

      بي كه بداني.

 

 

 

 

باور نكن ،

 

     كه در حريم گل وگياه

 

                  خواهي نشست.

 

 

باور نكن ،

 

        خنكاي رودي،

 

            فوران چشمه اي.

 

 

 

 

 

 

 

زايش ما،

 

 

فراموشي ِ محض بود و بس،

 

زايش ما ،

 

        عرياني مطلق بود،

 

باور كن.

 

 

 

آنروز كه پدر گفت :

 

                      آري .

 

 

بي كه بينديشد.

 

 

ماند و مانديم

 

     و خانه هامان بردوش.

         

 

 

 

 

 

 

 

خانه بوی بدی دارد

      بوی دهانهای شب مانده

                  بوی گس یاوه .

شبها که در خیابان بیتوته میکنی

        دنبال کسی میگردی

                           چیزی

                           سوالی

  که بودن ترا

             معنی کند

        ...                    

خانه یعنی

     دلشوره هایم

          نگرانیهایی

           که مثل جذام میخورندم

خانه یعنی..

            .....

کسی به دلشوره هایم میخندد

                کسی به نگرانیهایم.....

               ......

ولم کنید خیالهای بی در و پیکر

من

        به مهمانی هیچ لبخندی

                                نرفته ام .

 

 

 

 

افتاده كنج يك قفس در كنار در

 

يك مشت روزنامه كهنه پر از خبر

 

يك عده مرده اند و خبر نا گهاني است

 

پير و جوان و مرد و زن و دختر و پسر

 

عكس تصادفي وسط يك بزرگراه

 

تصوير نعش له شده ي شانزده نفر

 

##

 

از اين ببعد مرگ خود شاعر است كه

 

در شعرش اتفاق مي افتد(شب سفر)

 

و حجم خرد و له شده ي يك اتو مبيل

 

بارد خون بر آينه و صندلي و در

 

تك سر نشين آن به خودش هم شبيه نيست

 

پاشيده است صورتش از هم ولي اگر _

 

او را بدون نام و هويت رها كنند _

 

او مي شود جنازه ي يك روح در بدر

 

##

آنشب كسي به چهره ي او فكر هم نكرد

 

تا اينكه دفن شد بدن او بدون سر

 

اينجاي شعر شاعر زنده كه مرده بود

 

پا مي شود دوباره ولي خسته و پكر _

 

و پرت مي كند به كناري مداد را

 

با چند روزنامه كهنه پر از خبر

 

 

              

           سيد حسين خليلي

 

 

با سلام خدمت همه دوستان باید بگم همه دوستان در صورت تمایل

 میتونن با ارسال دو شعردر مسابقه شعر شرکت کنن مسابقه در سه

 قالب کلاسیکُُ و آزاد و نیمایی برگزار میشه و هرشعر در قالب

 خودش بررسی خواهد شد ضمنا شاعران مذهبی سرا  میتونن با

ارسال دو شعر در هر کدوم از قالبها شرکت کنن که  در جای

خودش و جدا از باقی اشعار بررسی و در نهایت در هر قالب به سه

برگزیده جوایزی تعلق خواهد گرفت زمان ارسال آثار تا پایان

اردیبهشت سال ۸۵ هست و گروه داوری هنگام شروع داوری اعلام

خواهد شد.

 برای اطلاع دوستانی که سوال کردن باید بگم که شرکت توی مسابقه برای همه

دوستان شاعر آزاده ضمنا  برگزیدگانی که میتونن به مرکز برگزاری مراجعه کنن

 آثارشونو توی شب شعری که برگزار میشه قرائت خواهند کرد و جوایز دوستانی

 که نمیتونن حضور بهم برسونن براشون ارسال خواهد شد.

 

Osho_ahora@yahoo.comدوستان میتونن کارهاشونو به ایمیل من بفرستن 

 

--------------------------------------------------------------      

 

 

 

 

 

  

 

پاري وقتا كه دلتنگم و ملول، مثل امروز خودم ، دلمو ميدم به

 

تنهايي و خيال،گوسپند و رمه، اسب،ايل...

 

به اينكه دست بزرگ آسمون  .....

 

پاري وقتا كه دلتنگم و ملول، دوست دارم پياله ،پياله

 

با دخترك سياه موي شعرهام خلوت كنم.

 

 پياله،پياله زل بزنيم بهم.

 

 پياله ، پياله تنهائيمونو دق كنيم.

 

پاري وقتا ،....

 

دوست ندارم حرف بزنم .دوست دارم پیاله بكشم.

 

دوست دارم خستگيمو تو دهن بد بوي زندگيم خميازه بكشم.

 

پاري وقتا ....

 

 چقدر حقير،چقدر حقير.....

 

 

 

سال جدید رو به همه دوستان تبریک میگم و امید وارم که سال

خوبی برای همه شما  باشه.

من سفره هفت سین امسال رو با سرکوفت و سرنیزه و

سندان چیدم .سال سردیه نه جایی برای عاشق شدن هست

 نه دلی برای بستن نه دل و دماغش .

وقتی به پاپتی های توی خیابون فکر میکنی و  باید بقول یکی

 از دوستای خوبم به انتظار فرج بنشینی دیگه دل و دماغی هم

 اگه باشه توی جوب گند گرفته کنار پیاده روها گندش میزنه.

خستتون نکنم سال گندیه.برای امسال با یه کار از دلتنگیهای خودم

شروع میکنم.

 

 

 

....وايل گم شده بود

 

             در انتهاي كوچي نا خواسته،

 

در پس رويايي غبار آلود ،

 

ايل گم شده بود.

 

 

: سلام چشم انداز روبرو،

 

        ماديانهاي مست،

 

             دنبه هاي چرب،

 

                       سلام.

 

پياگَكَ ايل چادِرَ مه ئيدا.(1)       

 

و چكاد كوههاي پشت سر،

 

         رد پاي اشتران و آدمها

 

و شنهاي شور ،

 

          كه گواهند،

 

مردان تفنگ و اسب،

 

           فريبي را همسفر شدند.

 

 

و سياه مالهاي دشتهاي دور،(2)

 

                 اجاقهاي كور،

 

            و خاطراتي كه ماندند،

 

رانشي تلخ را

 

         به نظاره نشستند.

 

 

و نوايي،

 

كه تمامت ايل بود،

 

كه خود من بود،

 

كه همه روياهايم،

 

پياگَكَ ايل چادِرَ مه ئيدا.

 

 

 

1- مرد ايل چادرم را بر پا كن

 

۲-سیاه چادر(گویش کردی)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از همه دوستانی که غم در گذشت دوستم

 

کیومرث رو با من شریک بودن سپاسگذارم

 

باز هم با کاری از بچه های انجمن شعر  بروز میکنم

 

 

 

 

 

خسته

 

از دست نخهائي كه به آن آویزانم

 

مي خواهم

 

 تكاني به دستم بدهي

 

حرفي به دهانم بريزي

 

حرفي تازه

 

براي لباسهائي كه دوستم دارند

 

براي همه آنهايي كه بلند

 

ايستاده كف ميزنند برايم

 

لبخند تو را به مضحكه مي شود

 

از پشت لبان من بدزدي

 

بخواهي،

 

مي شود گريه كنم ،

 

برقصم

 

كه همه آدمهاي سالن خوششان بيايد

 

##

 

 

توي خيابان هر روز مرا ميبينيد

 

به هم نشانم ميدهيد

 

عكس من ميتواند،صفحه اول روزنامه ها باشد

 

ميتوانم ستاره باشم،بسيار سر شناس

 

براي لباسهايي كه دوستم دارند

 

##

 

پشت پرده

 

محكم ايستاده

 

آغوشت را براي روزي تازه

 

باز گذاشته اي

 

براي كوچه هاي منتظر

 

اتوبوسها

 

براي پلهاي عابر پياده

 

به راه ميافتي

 

قصه اي تازه به يادت ميايد

 

شايد نقشي تازه،حرفي

 

زمين و آدمهايش توي سالن

 

براي ستاره ها و تو

 

چه خوب مي رقصند

 

قرار است چه كسي امروز

 

ستاره باشد ؟

 

                       محمد رضا رزاقي

 

باز هم باکارهای بچه های انجمن شعر حوزه هنری ساری

 

آپدیت میکنم در ضمن هنوز مهلت ارسال آثارتون برای

 

مسابقه تمام نشد کارها رو به ایمیلم بفرستین تا

 

عقب نمونین قرار بر این هست تا نفرات برگزیده

 

آثارشونو تو مراسم شعری که تو حوزه هنری برگزار

 

میکنیمک بخونن .منتظر همه تون هستیم.

 

 

 

 

 

فكر كه ميكنم

 

دود همه اطرافم را ميگيرد

 

ته نشين ميشوم توي شير قهوه اي

 

كه برايم نريختي

 

با صداي قار قار امپراطور در ذهنم

 

حمام ميروم

 

نود درجه مي چرخم و دوش ميگيرم

 

دود همه اطرافم را ميگيرد

 

بيرون نيامده

 

حوله ام را روي طنابي كه بستي

       

مي آويزم

 

با گلهاي سرخ و سفيد

 

همان گلهائي

 

 كه چشمهاي تو و لبهاي پدر را

 

بوسيد

 

با بوي كافور و سدر

 

با طعم خرما و چاي تلخ

 

فكر كه ميكنم دود.....

 

 

                         اردشير تيموري

 

 

 

کیومرث شروین(اهورا)

امروز دو روزه که تو سوگ دوستم کیومرث هستم مردنش خیلی رو من تاثیر گذاشت بیمار شدم و بستری.

در تماس آخرش خواست آخرین پستشو تو وبلاگم بزنم من هم اینکارو میکنم کلمه عبور وبلاگش رو هم داد که اگه کسی خواست بدم به اون خب چند روز منتظر میمونم اگه کسی خواست میدم بهش اگر نه شاید حذفش کردم بهر حال کیومرث شروین ساکن کانادا متولد ۱۳۲۱ مهندس مکانیک وشاعر.زرتشتی مجردبود و تو تنهاییش با خودش حال میکرد تو آخرین سفرش به ایران با هم آشنا شدیم تو یه جلسه خصوصی شعر تو تهران آدم بزرگی بود و من درسهای خوبی ازش گرفتم و مدیونشم خواستم بعضی از چیزها رو حذف کنم ولی تاکید داشت تماما بدون حذف چون براش مهمه هر چیزی که فکر کرد باشه من هرچند مخالفم ولی خب....

1384 بهمن
پرسه

بعضی وقتها تو تنهاییهام میزنم بیرون و میچپم تو مردم.مردمی که نمی بیننت

 و مثل سایه از کنارت رد میشن از تو همدیگه عبور میکنن بدون اینکه بشکنن

یا احساس کنن بی تفاوت بدون دغدغه راستی ما آدمها چمون شده چرا همدیگرو

نمی فهمیم.

می شینم کنار جوی آب نگاه میکنم بهش هیچ چیزی نیست دنبال کشف یه معما

 هستم .میخوام چیزی بفهمم به درختا نگاه میکنم یه پیچش تنه اونها که مثل

دخترهای عکسهای مینیاتور بهزاد میمونه دستی بهشون میکشم انگار به ته

اشراق رسیدم انگار تنها منم که این چیزها رو میفهمم گاهی میبینم آدمها به

حرکتم نگاه میکنن یه روز که ایستاده بودم به یه درخت زل زده بوده دو تا دختر

 از کنارم رد شدن یکیشون گفت میشناسمش دیونه ست می ایسته به درخت

 نگاه میکنه . راستی دیوونه ام؟

من تنها دغدغه های خودمو دارم اینکه درختها رو دختری با سبوئی در دست

 میبینم دیوونه ام؟فکر میکنم پیر شدم دیگه. راست راستی پیر شدم.

اینو مدتیه فهمیدم از وقتی که کم حواس شدم از وقتی که...

خودمو حبس کردم تو تنهائیهام بدور از آدمها.تنها نشستم تنها زندگی کردم .

تنهای تنها.

حالا که کبوترهای توی خیابون رو نگاه میکنم به این فکر میکنم که آیا درست

 فکر کردم؟

آیا اشتباه نبود؟

یه مدت پیش یکی از همسایه هام یه پسر جوون با زن جوون تر از خودش.

شاعره شعرهای قشنگی مینویسه .اومد دعوتم کرد منزلشون برام شعر خوند

 منم یه چیزایی از این حسین آقای همسایه یاد گرفتم بهش گفتم بنده خدا

فکر کرد خیلی میدونم کارهاشو داد نظر بدم خب منم گرفتم اما دادم حسین

 آقا نظر داد و دادم بهش نگفتم کار من نبود راستش میترسیدم تو دلش

بمن پیر مرد بخنده البته شما بهش نگین کار من نبود .راستش الان نمیدونم

چرا این کارو کردم اصلا چرا بهش دروغ گفتم شاید برای اینکه مورد توجه باشم

یا چیز دیگه نمیدونم راستش بهش حسودیم شد این اول بار بود که تو زندگیم

اتفاق میافتاد زنش ثریا حرفها رو از دهنم میقاپید مثل وحی راستش هم اونها

 هم من گیج شده بودیم من نمیدونستم اینها رو کی یاد گرفتم تنها به ثریا نگاه

 میکردم به دخترک مینیاتور نقاشیهای بهزاد و اول بار تو زندگیم دچار رشک

 شدم آیا من واقعا اشتباه کردم نمیدونم خیلی خسته ام دیشب نخوابیدم داشتم

 به همین فکر میکردم میخوام بخوابم.

والنتين مبارك

حالم شدیدا گرفته هست اینروزها هر جا که میرم همه به هم میگن والنتین مبارک

نمیدونم این همه آدم بلاتکلیف میدونن والنتین چیه یا بهتر بگم کیه؟

آخه بمن چه که والنتین خیر سرش عاشق شده بود و آخرش........

من به این فکرم که مگه فرهنگ من چه ایرادی توشه که من بیام روز ی رو

از فرهنگ دیگه حالا یاعرب و اروپا یا هر کوفت دیگه ای بگیرم و نسخه بپیچم

مگه ویس و رامین یا بیژن و منیژه یا هزار تا عاشق بیدل پسکوچه نشین که

خاک در خونه معشوق رو سرمه چشماشون میکنن یا توی رختخواب تنهائیشون

فتیله پیچ میشن چه ایرادی داره که من بگم والنتین مبارک اگه خودمون باشیم هر روز

روز عشقه هر روز روز هدیه دادنه .

یه لبخند میدونین چه کارها که نمیتونه بکنه من دردم از آدمهاییه که میدونن.

در فرهنگ باستان ما اومده خشنودی اهورا را  که زمین آفرید آدمی آفرید و برای آدمی

 لبخند . وقتی من دارم پشتوانه ای به این عظمت که منو به لبخند و عشق بشارت

میده چه لزومی داره فرهنگ باختگی و والنتین شما مبارک.

دوستان کارهاشونو برای مسابقه به ایمیل من ارسال کنن

Osho_ahora@yahoo.com

 

با سلام خدمت همه دوستان باید بگم که قبلا یه مسابقه شعر برگزار

کردم که توفیق چندانی نداشت در سال آینده این مسابقه برگزار میشه که

همه دوستان در صورت تمایل میتونن تو اون با ارسال دو شعر شرکت

کنن مسابقه در سه قالب کلاسیکُُ و آزاد و نیمایی برگزار میشه و هر

شعر در قالب خودش بررسی خواهد شد ضمنا شاعران مذهبی سرا 

میتونن با ارسال دو شعر در هر کدوم از قالبها شرکت کنن که  در جای

خودش و جدا از باقی اشعار بررسی و در نهایت در هر قالب به سه

برگزیده جوایزی تعلق خواهد گرفت زمان ارسال آثار تا پایان

اردیبهشت سال ۸۵ هست و گروه داوری هنگام شروع داوری اعلام

خواهد شد. 

Osho_ahora@yahoo.comدوستان میتونن کارهاشونو به ایمیل من بفرستن 

 

 

 

ضمنا باید بگم یکی از دوستای بسیار خوبم آقای موسوی مشغول جمع آوری یک

 

 مجموعه از اشعار عاشورایی هست که دوستان میتونن کارهای خوبشونو  برای

 

 چاپ تو این مجموعه برام بفرستن تنها برای تفکیک زیرش شعرهاشون حتما

 

بنویسن مسابقه یا عاشورایی .

درود به همه دوستان و اهورا یارتان

 

مایلم برای مدتی شعر دوستان و شاعران دیگه رو بزنم

 

برای همین از پست قبلی اینکارو با شعرای انجمن شعر

 

ساری شروع کردم خیلی هم دوست دارم تا دوستان

 

کارهاشونو بفرستن به ایمیلم تا تو وبلاگ بزنم و در

 

موردش بحث و نظر خواهی بشه فکر میکنم دعوت ساده

 

و کاملی داشتم هر کدومتون که کار بفرستید با آغوش باز

 

قبول میکنم 

 

 

 

 

مرد مي خواست كمي هم شده جولان بدهد

 

قسط هايي كه ندادست در آبان بدهد

 

زندگي داشت سرش زلزله بم ميشد

 

مرد ميخواست به ديوار تنش جان بدهد

 

صبح در آينه خنديد ولي لازم بود

 

كه سري هم به سر بي سرو سامان بدهد

 

60 ميليون ديه در ماه محرم خوب است

 

ميتواند به زن و بچه من نان بدهد

 

صبح يك مرد به ماشين كسي كار نداشت

 

بوق ميرفت به يك حادثه پايان بدهد

 

 

 

                جابر نوري سمسكندي  

 

 

 

 

 یه بار یه مسابقه برگزار کردم که استقبال خوبی ازش

 

نشد و من معذور دوستان اندکی هستم که شعر

 

فرستادن احتمالا برای ماه دیگه یه تبلیغات وسیع برای

 

برگزاری مسابقه شعر از طریق سایتها و وبلاگ دوستان

 

انجام میدم امید که شرکت کننده داشته باشه . 

 

 

 

 

 

 

با پوزش از دوستان که نتونستم مدتی آپ کنم و بهشون

 

سر بزنم راستش خواستم با یکی از کارهای خودم اینکارو

 

بکنم ولی ترجیح دادم مدتی از دوستام کار بزنم برای

 

همین اول از یکی از دوستای نازنینم که خیلی برام عزیزه

 

شروع میکنم خانم داداشیان از دوستای بسیار قدیمی

 

منه که شعرهاشو خیلی دوست دارم فقط امیدوارم

 

ناراحت نشه که بدون اجازه اش شعرهاشو زدم این

 

شعرهاش مال سالها پیشه که پیش من مونده دو تا شعر

 

ازش میزنم.

 

 

 

 

 

 

 

براي روح كويريش باغبان مي خواست

 

و مرد، غرق تفكر ،كمي زمان مي خواست

 

زني كه در تب يك عشق داغ ميلرزيد

 

كمي توجه و يك قلب مهربان مي خواست

 

و مرد، تنها يك جلوه ملاين نور

 

از آفرينش خورشيدي زنان مي خواست

 

و زن،غريبه و تنها و سخت عاشق بود

 

ومرد را نه چنان،بلكه همزبان مي خواست

 

  

 

 

هر چند مي ميرم،در اين غم بسيار

 

محض رضاي عشق ،دست از سرم بردار

 

با دردهاي من بيگانه باش اي مرد

 

تنها رهايم كن در هول اين آوار

 

در حسرت پرواز ديوانگي كردم

 

حرف ندامت نيست،اما غم ديوار....

 

بگذار بگريزم،تنهاييم زيباست

 

نفرين به تو اي عشق،دست از سرم بردار

 

 

 

                            مهروش داداشيان